یادتونه جلسه پیش چطور با ترسامون چشمتوچشم شدیم؟ با هم دیدیم که ترس چطور میتونه ما رو زخمی کنه. اما میدونید، قصه به همین جا ختم نمیشه؛ یه زخم بیدفاع، هیچوقت همونطوری نمیمونه، بلکه برای خودش یه نگهبان میتراشه. یه زره، یه دیوار، یه شخصیت جدید که سالها پیش ساختیمش فقط برای اینکه بتونیم تو روزهای سخت دووم بیاریم. این نگهبان خیلی جاها دستمون رو گرفته و نجاتمون داده، اما راستش رو بخواید… همونقدر که مراقبمون بوده، آرومآروم ما رو از خودِ واقعیمون هم دور کرده.
تو جلسه دوم ایونت «ترس»، قراره بریم سراغ همین نگهبانِ خسته. نمیخوایم باهاش بجنگیم یا قضاوتش کنیم؛ فقط قراره کنارش بشینیم و بهش نگاه کنیم. میخوایم ببینیم پشت این نقابِ محکمی که برای زنده موندن به صورت زدیم، واقعا چه کسی قایم شده؟ اگر این جرأت رو به خودت بدی که با این بخش از وجودت روبهرو بشی، شاید برای اولین بار بتونی خودِ اصیلت رو همون پشتپشتها در آغوش بگیری. بیاین تو این جلسه، دستِ این نگهبان رو بگیریم و بهش بگیم: «دیگه امنه، میتونی استراحت کنی.»
